* آرام و مهربان باش و به خدا توکل کن آنگاه می بینی دستهایی از قبل کار ها را برای تو آسان کرده است...*

درد و دل دختر سرطانی

این متن رو من ننوشتم اما حرف دل من هم لابه لای همین جملات میشه پیدا کرد...
 
 
دیروز فرشته زیبایی بودم
دخترکی ،سفید پوست و سیاه چشم
با کمان ابرویم
قلب پسرهای محل ،همه سوراخ بود
وقتی از کوچه ای رد میشدم
تا ساعت ها ،جای ترمز ادکلنم روی دماغها بود
صدای پاشنه کفشم ،تا دیر وقت در گوش ها ،وز وز می کرد
استیلم، اصل و اندامم ،دام
تیپم، توپ
و دارندگی بود و برازندگی
خلاصه به کسی ربطی نداشت وقتی دختری می خواهد ،می تواند
چشم حسود ،کو ر
و اما
امروز روی تخت بیمارستان ،ترجمه ناله هایش را برایتان می گویم
آری من سرطان دارم. سرطان خون
قبلا نداشتم
سرخ و سفید بودم ولی
به کسی ربطی ندارد اگر خدا بخواهد، می تواند
اما می گویم ای انسانها دختران گاو نیستند.
مادرها و پدرها ، دختران گاو نیستند.
ما می فهمیم
چرا همیشه داد می زنید ؟
بچه ها ،گاو نیستند
ما می فهمیم، اگر شما درست بگویید
اگر زیبایی ها را ،زیبا بگویید
ما شعور داریم، می فهمیم
من از مادرم دلخورم
و از پدرم
و از همه کسانیکه می خواستند تربیتم کنند
و از شعار ،بیزارم
ولی شعور را می فهمم
مادر؛ چرا با من درست حرف نزدی؟
چرا به من گفتی ؛دختر من ، بچه من ،فرزند من،عروسک من
ایکاش از اول به من می گفتی بنده خدا
بعد می گفتی دخترم
من گوساله نبودم که فقط به نیازهای مادی من پرداختی
و بعد مثل گاو ،به جای بیان درست، با چوب مرا امر و نهی کردید
کسی با زور عاشق نمی شود
چرا مرا به حجاب و نماز و همه خوبی ها مجبور کردید ؟
امروز که زلفهایم نخ نخ می شوند و می ریزند
می فهمم که من قدرتی ندارم
چرا وقتی بچه بودم ،به من نگفتید ؛تو مال خدایی ؟
چرا نگفتید ؛من امانت خدایم ؟
من با خدا قهر بودم ،چون مثل گاو می خواستید با زور مسیرم را عوض کنید
چرا وقتی بچه بودم و زلفهای دخترک نازتان را می بستید
و مرا برای پز دادن بیرون می بردید،
یکبار نگفتید ؛این زلف قشنگ، امانت است ؟
اول مثل گوساله ای رهایم کردید و هر چه خواستم کردم
و بعدا با زور حجاب را به من تحمیل کردید.
امروز که پوستم خشک شده و به استخوانهای لرزانم ، پناه برده
یادم می آید
بعضی مرا مسخره می کردند و بعضی برای هوس خود دوستم داشتند
کاش همه ،به زبان مهربانی می گفتند ؛پوست هم خالقی دارد و هم صاحبی و مو و ابرو و بینی و مژه و گونه و دست و پا و اندام و .....
امروز می فهمم که من همیشه مستاجر بودم
و هیچ نداشتم
موها ،مال من نبود و صاحبش من نبودم
و این اندام ، دام شیطان بود و فریبم داد و نعمتی که هرگز نفهمیدم
اشک خدا را الان می بینم
ناخنهای سیاه شده ام، دیگر سرخ نیست
و موهای بیرون ریخته دیروزم ،که روی همه دختران را کم می کرد ،
امروز، دست تکان می دهند و سفید، می ریزند
من هیچ نداشتم، اما با آنچه خدا داده بود، به خودش دهان کجی کردم
این لحظات آخر ،تنها شده ام
دیگر عاشقان کشته مرده دیروز، نگاهم ، هم نمی کنند
و هیچ کس برایم چشمک نمی زند
و شماره ام و آدرسم را نمی خواهد
و عزیزم نمی گوید
و تعقیبم نمی کندو حتی یادم .
اما شبها که تنها می شوم
هنوز فرصت تشکر دارم
صدای او را می شنوم
دیشب، نوازش دست خدا را روی صورتم ، حس کردم
حسرت یک سجده با چشم سیاه برای او ،به دلم مانده
کاش بشود دوباره زلفهایم را شانه کنم ،اما اینبار برای لبخند خدا
کاش بشود دوباره مژه هایم را ریمل بزنم اما اینبار در آینه ،روبروی او
و گونه هایم را سرخ کنم برای اشکهای نیمه شب با او
کاش اینبار مثل عروس باشم، اما با چادر سفید فقط به عشق او
اگر برگردم ،به عالم می گویم؛ من گاو نیستم
من انسانم ،من بنده ام، من صاحبی زیبا و مهربان دارم
و دختران و پسران ، گاو نیستند ،می فهمند به آنها بگویید ما مال خداییم و هر چه داریم و ...بیب بیب بیببببببببببب------------------------------ خدایش بیامرزد
قبرش در قبرستان ،نزدیک خانه شماست
همه جا دختری هست که همین را سروده است
ولی باید خوب گوش داد تا شنید


گرفته شده از وبلاگ همثانیه...






:) !!! :(

الان داشتم عکسای قدیمیمو نگاه میکردم

خیلی هم قدیمی نبودند...همین چندماه پیش یا سال پیش

....چقدر فرق کرده قیافم!!!!

کلی ذوق میکنم وقتی دوباره یه دختر عادی بشم....مثل بقیه...

دلم واسه اون روزا تنگ شد

اما نه زیاد، یه کوچولو

 چون اینا برام لازم بود ،تا مغرور نشم به داشته هام

تقریبا الان تمام چیزهایی که داشتم و گاهی بهشون مغرور میشدم و یا از دست دادم ،یا دارم از دست میدم...

 اما میشه جور دیگه ای هم نگاه کرد...

 

برای تنوعم بد نیست یه مدت شبیه پسرا باشم :)

یا با قبلم فرق کنم

بعد یه مدت دوباره بشم مثل اول

بعد ذوق کنم و از خوشحالی بال در بیارم

خیلی قشنگه ...من اصلا مشکلی ندارم

الان به دوستای قدیمیم سر زدم ....باید از خودم خجالت بکشم

یکیشون که سخت مشغول مبارزه است و باید پیوند مغز استخون بشه

و دوست مهربونم بهنوش.....

برای سومین با بیماریش برگشت!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی براش ناراحت شدم

دوس دارم همش یه خواب باشه

بیدار شم و ببینم فقط یه خواب بوده

یا خودش بگه شوخی کرده

نمیدونم چی بگم....

باورش سخته

اون تازه ازدواج کرده و دلش میخواست مادر بشه

همه ی آرزوش این بود که دیگه همه چی تموم بشه و مثل یه آدم عادی زندگی کنه ،بچه بیاره ، میخواست دیگه اینقدر دکتر نره

میگفت من دیگه خوب شدم....

اما حالا..............

...

 






پرتودرمانی(برق)

یا طبیب

یه سلااااااااااااام پر از انرژی

آره بابا خیلی هم خوبم شکر خدا

الان چند جلسه است که دارم میرم پرتودرمانی و به قولی زیر برق!!!

هنوز خیلی عوارض خودشونو نشون ندادن فقط یکم حالت تهوع خفیف ،گاهی سرگیجه و خستگی زود رس و تازه گلوم داره شروع میکنه به خشک شدن یعنی از امشب دارم حس میکنم سوزش و خشکی گلوم داره شروع میشه که البته هیچ کدوم نگران کننده نیست

بخصوص واسه ماهایی که شیمی درمانی رو گذروندیم دیگه اینا مثل شکلات میمونه در مقابلش

از دکترام اگه بخوام بگم فقط همین که خیلی مهربونن و خیلی خوش برخورد و خیلی هم کار بلد  

تو اتاق درمان هم یه تخت فنری(یعنی اینکه قابلیت بالا و پایین رفتن داره و هردفعه منو تا نزدیک سقف میبره بالا ...خیلی فاز میده) هست که زیر یه دستگاه بزرگ قرار گرفته. این دستگاه هنوز برام خیلی مبهمه یکم از پرستارها پرسیدم فقط تقریبا میدونم اشعه ها کجا تولید و از کجا تابش میشن.

امیدوارم بتونم اطلاعات بیشتری ازش کسب کنم

روز اول که رفتم یه لباس صورتی خوشگل و یه جفت دمپایی دخترونه بهم دادن که مثل لباس منو هیچکی اوجا نداشت..!!!! یعنی من اینو نمیدونستم تا اینکه پرستاره بهم گفت این لباسو از خونه آوردی؟! منم گفتم نه ...اونم تعجب کرد گفت از این لباسا نداشتیم  انگار سفارشی برات زدن ...اینم از شانس خوب ماست دیگه چه میشه کرد..   :)

راستی اون علامت ورود ممنوعه که گفته بودم...، پاک شد!!،با اینکه خیلی سفارش کرده بود پاک نشه اما شد دیگه خب ماژیکه نمیشه کاریش کرد

از اون خالکوبیشم که فقط یک نقطه ی کوچیک معلومه ،

...من فکر کردم چیکار کرده!!!

حالا که ماژیکا پاک شده میبینم اصلا به چشم نمیاد باز خوبه این کارو کرد وگرنه جای این علامته گم میشد و ....

این علامتا محل تابش پرتوهارو مشخص میکنن واسه همین خیلی مهمه که جاشون دقیق باشه و ثابت بمونه

راستی اون روز اول که رفتم چهار پنج نفری دکترا و پرستارا اومدن بالاسرم که جامو تنظیم کنن کلی عقب جلو و اندازه گیری آخرش دوباره یه علامت دیگه گذاشتن ایندفعه رو حنجره

فکر کنم یه ماهی رو باید با یقه اسکی سر کنم تا این علامتهام معلوم نشن

 سرجمع پنج تا علامت بیشتر نذاشتن !!  من فکر میکردم بیش از این حرفا باشه

راستی اونجا یه دختری رو دیدم هم سن خودم

این دختره خیلی باحال بود ،من فکر میکردم خودم خیلی روحیه دارم اما دیدم نه بابا اون خیلی روحیه اش بهتره

با اینکه مدام حالت تهوع داشت اما همش میخندید

به من گفت تو ابروهات چرا اینجوریه ؟!!

گفتم خب من جلسات اولمه

ابروهام تو شیمی درمانی یه بار ریخت و بور شد اما داره بهتر میشه

اونم خندید و گفت:

چیزی نیست ببین یه روز که رفتی حموم یه هویی همش میاد پایین ...!!!!!!!

منو میگی ...شوکه شدم     اما کلی باهم خندیدیم

نمیدونستم ممکنه ابروهام بریزه ،دکترم نگفته بود!!!باید ازش بپرسم

خلاصه یه پیرزن دیگم اومد باما هم صحبت شد کلی به خودمون خندیدیم

خلاصه خوش گذشت این دختررو قبلا هم دیده بودم اما تو شیمی درمانی

اینجا همش پیرمردا و پیره زنا میومدن و گاهگاهی افراد جوانتر

من از همه کم سن تر بودم تا اون روز

حالا سه روز تعطیلم تا یکشنبه

اینم از جریان این چهار روز ما که البته اگه بخوام همه چی رو بگم خیلی میشه همین بسه .

بریم سراغ خودمون...

این پرشین گیگ تنها بدیش اینه که یکی شکلک نداره یکی هم اینکه نمیشه نظر گذاشت

این آشنایان ماهم اذیت میشن نمیتونن نظر بدن

آشنای عزیز اگه یکوقت اینو خوندی بهت بگم که من پیگیری کردم که بتونم نظراتو فعال کنم اما نشد اگه صحبتی داری میتونی برام ایمیل کنی

اگرم از دوستان نزدیکم باشی که بهم پیام بده یا تلفن بزن خونه 

 من بادوستام تعارف ندارم ،میتونم همه چیزو برات بگم اگه بخوای ، اما اگه باهام رو راست باشی خوشحال ترم 

اگر به دوستام نگفتم واسه این بوده که بی دلیل نگران نشن اما اگه یه موقع فهمیدن ،ناراحت نمیشم اگه راجعش باهام صحبتی بشه .

هرکی هستی ممنون که به فکرمی،همین برام کافیه.

راستی راهپیمایی 22 بهمن فراموش نشه

خدانگهدار

تا بعد... 

 

 






انسانهای مهربان

 سلام بر آدمهای مهربون

یکی دیگه از چیزایی که تو این مدت فهمیدم اینه که آدمها از اون چیزی که من فکرشو میکردم مهربون تر و خوب ترند .

درسته گاهی دل آدم از بعضیا می گیره اما مهم نیست هر کسی ممکنه اشتباه کنه اما در کل تو این مدت از همه مهربونی و خوبی دیدم .

از همه متشکرم ،از دوستایی که مثل خواهر راهنماییم کردن مثل بهنوش؛

از خواهر گلم سیما جون که با اینکه منو نمیشناخت برام دعا میکرد و جویای حالم بود؛

از برادر علی که خودش بیماری منو داشت اما  همیشه برام دعا میکرد و  حالمو میپرسید و تو وبلاگش از همه خواست برام دعا کنند؛

از جناب شیخ عزیز ،پدر جانباز شیمیایی که برام دعای خیر داشت؛

از آرام جان که بهم دلگرمی میداد؛

از بتول تنها کسی که روز عمل جراحی به عیادتم اومد؛

از دایی عزیزم که همیشه دورا دور حالمو میپرسید و نکات پزشکی رو بهم یاد آوری میکرد؛

از برادر مهربونم روح الله که همیشه کارای رفت و آمد و پیگیری های درمانم و ...با اون بود؛

از داداش علی عزیزم که همیشه هم بهم روحیه میداد هم هرچی احتیاج داشتم برام تهیه میکرد؛

از عمه ی عزیزم که از اول تشخیص بیماریم تا آخر باهامون بود و جزو معدود کسایی که ازم عیادت کردن بود و بیش از همه عیادتم آمد؛

از مادر بزرگ مهربونم که همیشه برام دل میسوزوندو دعا میکرد؛

از زن عموی مهربونم که مثل یه خواهر بود برام که میتونستم باهاش حرف بزنم؛

از خواهر نازنینم فائزه که همیشه با شوخی هاش منو میخندوند و وقتی نمیتونستم کار کنم مسئولیتام رو دوش اون بود و روزایی که برای تزریق میرفتم همراهم میومد تا تنها نباشم و...؛

از خاله ی مهربونم که احوالمو میپرسید و از مادرجان عزیزم که همیشه برام دعا میکرد ؛

از پدر بزرگ خوبم که خییییلیییی برام دلسوزی میکرد و دعا؛

و برادر بزرگم محمد که ضمن تمام زحماتی که برام کشید با ازدواجش باعث شد شادی و طراوت وارد زندگیمون بشه؛

و عمه شوکت عزیز و باایمان که مثل یک مادر حمایتم میکرد و دلسوزی و واقعا فراوان مهربانی کرد؛

و پسرعموی خوشگلم امیرحسین 7ساله که مثل یک برادر کوچک که نگران خواهرش باشد ،مرا میفهمید با آن کوچکی اش از خیلی بزرگترها با معرفت تر بود.

و تمام عزیزانی که برایم زحمت کشیدند از مستخدم مطب دکترم تا منشی و پرستارو آمپول زن و خود دکتر گرامی و همه ی مهربانان اطرافش که وامدارشان هستم ...بابت تمام مهربانی هایتان سپاسگذارم.

و همه ی کسانی که کم و بیش حالم را میدانستید اما حتی یکبار هم به روی خودتان نیاوردید !! شاید فکر کردید از اینکه حالم را بپرسید ناراحت میشوم!!!! و یا سرطان عیب بزرگی است که کسی نباید آن را بفهمد و من باید به این خاطر خجالت بکشم ،نمیدانم چرا اما به هرحال از شما هم سپاسگزارم چرا که حتما نیت خوبی داشته اید و من نمیدانستم.

اگر از پدرو مادرم تشکر نکردم پای بی معرفتی نگذارید ...نه

آنان چنان لطفی در حقم کردند که برای تشکر ازشان باید کتابی بنویسم ...

اینجا نمیگنجند تشکر از تو پدرم و مادر مهربانم ...عمری باشد برایتان خصوصی مینویسم که چقدر عاشقانه محبت  کردید و  ...چه کسی میفهمد تو چه کشیدی پدرم...فرشته ی مهربان من ...عاشقانه می ستایمت ...از اعماق قلبم میخوانمت

و میبوسم دستان پر مهرت را ...که از بدو جوانی تکیه گاهت را از دست دادی و از آن موقع تکیه گاه اطرافیانت شدی...پدرم چه بگویم از مهربانیت ؟!! از کجا بگویم ...از آن زمان که همراه من ذره ذره آب میشدی...

یا آن زمان که مرا مینگریستی در حالیکه بغض گلویت را میفشرد اما مردانگی ات اجازه ی شکستنش را نمیداد

از آن زمان که اشکهایم را می زدودی و با آغوش گرمت پناهگاهی میشدی برای  درون مشوشم

چه بگویم آنگاه که با کلمات حکیمانه ات فرشته ی نجاتم شدی و از شیطان درونم آگاهم کردی

چقدر تو را رنجاندم پدر...

مرا ببخش ...

گمان مبر که فراموش کردم

هرگز...از یاد نمیبرم آن زمان را که من بیمار بودم ،اما تو نمیتوانستی غذا بخوری

من دارو میزدم ...تو لاغر میشدی

 نگران بودم ... آرامش تو بودی

بهتر است بیش از این نگویم چون نمیتوانم حقت را ادا کنم و مهربانیت در کلمات نمی گنجند ...

 

 

 






مهربان ترین...

 

یادمان نرود که همیشه در کنارمان خدایی است که داشتنش جبران همه ی نداشتن هاست

و آنگاه که دلتنگ میشوی با آغوشی از محبت منتظر است که تنها دستانت را به سویش دراز کنی تا هر آنچه میخواهی به تو هدیه کند ...

و آنقدر عاشقت بوده که پس از آفرینشت همه چیز را مسخرت گرداند و دنیایی عظیم آفرید فقط و فقط برای تو...

و با آنکه خدای تو بود و بر تو قدرت داشت از هیچ مهری بر تو دریغ نکرد و هرچه گفتی شنید و هرچه خواستی با محبت تمام برایت گشود و همیشه منتظر است تا کوله بار گناهانت را برایش ببری تا تو را از سنگینی آن خلاص کند ...

و اوست مهربان ترین مهربانان.






خط کشی...!!! چی بگم که ...

سلام

امروز خط کشی داشتم ...!!!!!!!!!!!!!!!!!

آره دیگه ...

دونفر با ماژیک و خط کش  و رنگ و ...  افتاده بودن به جونم

و رو بدنم علامت میزاشتن!!! :)

 .....میگم چه چیزایی که من تو این مدت تجربه نکردم!

این یکیش دیگه نوبر بود...تا حالا دیده بودی دکتر بیاد با ماژیک رو بدنت خط بکشه ؟؟!!

 این کارا لازم بود چون یواش یواش باید برم واسه پرتو درمانی...آره پرتودرمانی یه روش درمان برای از بین بردن سلولای سرطانیه درسته که دیگه غده هام از بین رفتن اما باید این مرحله رو هم بگذرونم که دکترا مطمئن بشن چیزی تو بدنم باقی نمونده ...

امروز از ساعت 11:30 تا حدود3_4بعد از ظهر داشتم مقدمات پرتو درمانی رو انجام میدادم

اول دکتر رو جناق سینه ام با کلی اندازه گیری و دقت یه علامت گذاشت

بعد رفتیم واسه سی تی اسکن ( تو این مدت اینقدر رفتم زیر این دستگاه که  فکر کنم اگه سالمم بودم با اینهمه اشعه بالاخره مریض میشدم)؛کلی هم  اونجا برام علامت گذاری کردن و علامت ضرب و جمع برام گذاشتن که شدم دفتر ریاضی!! :)

بعدش واستادیم تا جواب حاضر بشه ،جوابو بردم پیش دکتر رو گفتن دوباره بخواب برای علامت...!!!!!!!!

ما هم که زورمون به این جماعت دکترا نمیرسه باید بگیم چشم...

خلاصه دوباره شروع کرد به نقاشی کردن رو بدن عزیز ما ...

البته اینار هنرمندانه تر !!!   ماژیک+رنگ +سوزن :(

بلهههههههههه...با سوزن تا میشد مارو سوراخ سوراخ کرد و تو سوراخارو رنگ کرد(یه چیزی شبیه خالکوبی) .

حالا من میگم خانم عزیز شما که خالکوبی میکنی خب این جاش میمونه تو که بیشتر از یه ماه بامن کار نداری خب با ماژیک بکش ...مگه آزار داری (البته مودبانه گفتمااااا)

حالا بعد اینهمه اومدم جلو آینه میبینم یه علامت قرمز شبیه ورود ممنوع !!!! با یک علامت مثبت آبی رنگ دقیقا گذاشته  وسط زیر گردن رو جناق سینه ام !!!

یکی نیست بگه خب عزیز دل شما که اینهمه امکانات داشتی واینهمه خودت و منو به زحمت انداختی خب یه طرح خوشگل میزدی لااقل از تیپ و قیافه نیفتیم...!

اما بنده خدا خانم مهربونی بود قول داد بقیه ی جاها رو دیگه فقط با ماژیک بکشه ،خال نکوبه...

...مررررررررسی...

چند روز باید رو عکسایی که ازم گرفتن کار کنن و بعد بهم زنگ میزنن که برم واسه درمان.

حالا همه ی این حرفا به کنار اینا هیچکدوم ناراحت کننده نیست البته بغیر از بعضی جاها که آدم مجبوره بخاطر سلامتیش کارایی بکنه که اصلا دوست نداره اما ...شاید چاره ای نیست ...                      این نیز بگذرد...

سلامت باشید

بدرود

 

 






به شب قشنگ دیگه...تولدم مبارککککک

به نام آرام بخش  دلها

 

سلاااااااااام به هرکسی که شاید نوشته های منو بخونه!

امشب تولد داشتیم...آره تولد خودم بود البته با چهار روز تاخیر...!!!

 

 تولللللللللللللللللدم مبااااااااااااااااااااااااااااااارک :)

 

شب خوبی بود خلاصه از دکتر که اومدم دیدم ظاهرا خبراییه...داداش و زن داداش گلم زحمت کشیدن و برام یه کیک خوشگل گرفته بودن و داداشم شمع تولدمو 14 گرفته بود!!!!!!!!!!!!!!

خب دیگه آخه ما خانوما همیشه دوست دارم تو چهارده سالگی بمونیم...خیلی خوب بود واقعا،آخه من 20 سالم شد و مامانم همیشه میگه:

دختر که رسید به بیست / باید ...(بقیه شو نمیگم آخه دوست ندارم دیگهههههه...!)

واسه همینم شمع تولدمو چهارده گرفت داداش خوبم...مرسی داداش

خواهرمو دوتا برادرامم حسابی سورپرایزم کردند...دستشون درد نکنه واقعا

زن داداش عزیزم یه لباس خیلی خوشمل برام گرفته بود...انصافا سلیقه اش خوبه هااااا...

خلاصه شب خوبی بود  ...  تا چند ماه پیش فکرشم نمی کردم اینقدر دیگه زنده بمونم و اینطوری سالم و شاد و خوشحال تولد بگیرم...شب که میخواستم بخوابم فکر می کردم شاید صبح بیدار نشم؛ صبحم که چشامو باز میکردم نمیدونستم به شب می رسم یا نه...!

واقعا باید خدارو شکر بگم که اون روزا گذشت

بعد از جلسه ی دوازدهم شیمی درمانیم حالم مثل همیشه خوب نبود اما میخواستم از خوشحالی بال در بیارم ...زندگی بدون اون داروهای شیمیایی برام مثل یه رویا بود ...همش دلم میخواست برم یه جایی و از خوشحالی فریاد بزنم:

خدایاااااااااااااااااااااا....شکرررررررررررررررررت....تموووووووووووووووووومم شششششششد...

از طرفی هم ناراحت بودم چون میشناختم و درک میکردم مریضایی رو که حال منو دارن و هنوزم معلوم نیست کی خوب میشن...باخودم میگفتم بی انصافیه من چه جوری خوشحال باشم درحالیکه دوستام دارن درد میکشن...

چه جوری خوشحال باشم وقتی یه دختر کوچولوی معصوم فلج شده و افتاده کنار خونه ،روز به روز بدتر میشه و خانوادش که تازه این اولین بچه شون بوده و کلی براش آرزو داشتن حالا ...

پسر 26 ساله ای که 4 ساله داره با سرطان پیشرفته اش دست و پنجه نرم میکنه...تو یه شهر دیگه هم دانشگاه میره و هر هفته هم شیمی درمانی میشه ،تو سنی که هم سن وسالاش دارن به تشکیل خانواده فکر میکنند اون تو اوج درد و رنج باید فقط منتظر باشه...

و پدری که به خاطر بیماریش نمیتونه کار کنه...تازه سرطان خونش درمان شده بوده که بعد مدتی مبتلا به لنفوم میشه و ... حالا با این همه درد و رنج بیماری باید به فکر همسر و تنها دخترش هم باشه...

و...و...و...

خلاصه بگذریم همه ی ما خدایی داریم که از همه کس مهربون تر و نزدیکتره بهمون و کمتر از خوبی برامون نخواسته...پس جای نگرانی نیست.  :)

امیدوارم همه ی آدمها خوب و خوش باشن البته پروردگارشون رو هم فراموش نکنن...






روز های زیبای ...شکرت خدایا ممنونتم

دوباره سلام به خودم چون فکر نکنم کسی غیر از خودم اینا رو بخونه ! 

روزهایی که گذشت خیلی قشنگ بود آخه الان تقریبا دو هفته است که از آخرین جلسه ی شیمی درمانیم میگذره و انگار دیگه قرار نیست برم ...حس سلامتی ....حس زندگی و اینهمه نعمت که هیچ وقت نمیدیدمشون ... حس مهربونی های یگانه امیدم که تنهام نزاشت تو این شرایط ... و بهم خیییییییییییلییییییییی کمک کرد و خیلیییییییی لطف و مهربونی کرد بیشتر از همیشه

ازت متشکرم ... هرچی بدی کردم در مقابل از تو بدی ندیدم بلکه مهربونی دیدم ... خودت میدونی که هیچ وقت نمیتونم شکرتو بجا بیارم ...

این روزا خبرای خوبی میشنوم

آخریش اینه :دکتری که برای درمانم پیشش رفته بودم و سیر درمانیمو با راهنمایی اون آغاز کردم (دکتر اردشیر قوام زاده)

بعنوان بهترین دکتر در زمینه ی بیماریهای خون و سرطان و پیوند سلولهای بنیادی بین همه ی کشورها اول شد و هفته ی بعد قراره جایزه بگیره

بهتون تبریک میگم دکتر گرامی و متشکرم و امیدوارم روز به روز خبرهای کسب افتخارتونو بشنوم .

راستی جواب سی تی اسکنم اومد

هنوز پیش دکتر نبردم اما خودم ترجمه کردم همه چیز نرمال بود شکر خدا ...(الان حس ذوق نشون دادنو ندارم چون قبلا ذوق کردم ).

امیدوارم همه ی آدما خوب باشن ،مریضا شفا بگیرن یا صبر و مقاومتشون زیاد بشه

الان از حس مریضی اومدم بیرون اما اون موقعها خیلی بیشتر درک میکردم مریضارو و بهتر میتونستم براشون دعا کنم

از همه ی بیماران اگر احیانا مطلب منو خوندن خواهش میکنم با اون حال قشنگشون واسه بقیه ی مریضا دعا کنن ...ایشاالله در حق خودشونم مستجاب میشه .

فعلا خدا نگهدار

 






برای خودم مینویسم

به نام پروردگار هستی

سلام

میخوام از این به بعد بیام اینجا و حرفامو بنویسم

فعلا چیزی واسه گفتن ندارم

پس تا بعد...






گزارش تخلف
بعدی